همه چی واسم تموم شد...آره به همین راحتی...
ولی ای کاش زود تر فهمیده بودم...
ای کاش به اینجا نمیرسیدم....
دلم به حال خودم میسوزه...
دلم به حال التماس وبه حال دعاهای شبانه میسوزه...
آخه همشون از رو سادگی خودم پوچ بود...
به جایی رسیدم که حقیقت رو فهمیدم...
یک حقیقتی که میدونستم ولی باورش نداشتم...
دیگه باورم شد که خوب بودن آدما جز شکستن دلشون چیز دیگه ای به همراه نداره...
جز خرد شدن و شکستنه شدن چیز دیگه ای به همراه نداره...
دیگه نمیخوام ساده باشم نمیخوام به کسی اعتماد کنم...
دیگه نمیخوام به حرفای دلم گوش بدم..
دیگه نمیخوام معنی عشق و محبت رو بفهمم...
دیگه نمیخوام اینجوری بمونم...
نمیخوام که به همین راحتی عشق و دوستی بدم و انتظار عشق ودوستی داشته باشم...
دیگه نمیخوام خوب باشم و نمیخوام که حرفای دلمو پیش همه بگم...
میخوام که بد شم...
می خوام که دروغ بگم...
میخوام عوض شم و اونی بشم که عشق رو میبینم ولی اعتنا نکنم...
من اینو فهمیدم که کسی کسی رو دوست نداره مثل من که ارغوانم ولم کرد اون قسم میخورد تنهام نزاره من همیشه عاشقشم .خداااا
دیگه زندگی رو نمیخوام بای.
فلک کور است
دل شوریده در گور است
صدای خنده وآواز می آید
ز کوی دلبرم امشب صدای ساز می آید
دلم بی وقفه می سوزد
نمی دانم چرا تنگ است می ترسم
قدم لرزان به سوی کوچه می آیم
و با خودآهسته زیرلب میگویم: خدایاترس من از چیست؟
جشن عروسی امشب از کیست؟
صدای همهمه با صدای شیخ عاقد میشود خاموش
صدای شیخ می آید:وکیلم من؟جوابم ده وکیلم من؟
صدای آشنای بله می آید
ومردم یک صدا با هم مبارک باد می گویند
خدای من صدا از اوست/صدای آشنا از اوست
دلم در سینه می افتد
برای مدتی ساکت/برای مدتی خاموش
و ناگه نعره ای درکوچه می پیچد
مبارک نیست مبارک نیست
بگو ییدم دروغ است آنچه بشنیدم/دروغ است آنچه فهمیدم
ولی صدایم در ساز میمیرد
ودامادش چه سر خوش از عزیزم بوسه میگیرد
فلک کور است/خدای مهربان در این زمان دور است
خدای من چه کس میگوید اینسان ساکت و آرام بنشینی؟
اگر مردم نمی دانند تو ای نا دیده میدانی
همین دختر که امشب بله میگوید
عروسی که ره به سوی حجله می پوید
قسم می خورد عروس ماست
عروس حجله گاه ماست
چه شد آن عهد وپیمانش؟
کجا رفت ان قسم هایش؟
که یعنی عهد وپیمان هیچ؟
وفا و عشق و ایمان هیچ؟
قسم ها / اشکها / حتی خدا هم هیچ؟
عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟
خدایا آیا این صحنه می بینی و خاموشی؟
من امشب از خدا رنجور رنجورم
من امشب سخت بیمارم
رفیقان باده بر دارید"به بالین این بیمار بگذارید
من امشب از همه بیزار بیزارم
مرا تنهای تنها با خدای خویش بگذارید
شما آخر نمی دانید!عروسی را که سوی حجله می رانید
تا دیروز عزیزم بود"همین دیشب کنارم بود
درآغوش قرارم بود
نمی دانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند؟
همین فردا اگر خورشید پر گیرد"دلم تا اوج دلتنگی دوباره بال می گیرد
